در فضائل ، مناقب و معجزات امير المومنين
۱- بحار الانوار، 27/ 54. برتر از انبياء آورده اند كه در آن وقت كه شاه مردان را ضربت زده بودند، صعصعه بن صوحان پيش وى آمد و گفت : يا امير المومنين ! مدتى است كه مسائلى چند در خاطر من مى گردد. من خواستم كه از حضرتت سئوال كنم ، هيبت تو مرا مانع شد. اگر اجازت فرمايى بپرسم ؟ گفت : بپرس . گفت : يا امير! تو فاضلترى ، يا آدم ؟ گفت : يا صعصعه ! تزكيه امرء نفسه قبيح .(۱) يعنى : قبيح است كه مرد خود را بستاند اما چون مى پرسى ، (مى گويم ) آدم را از يك چيز نهى كردند، وى بدان نزديك شد (و بخورد) و بسيار چيزها بر من مباح كردند و من آن نكردم و گرد آن نگشتم و بدان نزديك نشدم . ۱-الانوار النعمانيه ، 1/ 28. آورده اند كه روزى رسول صلى الله عليه و آله و سلم و جبرئيل با يكديگر در حديث بودند كه امير المومنين بگذشت و سلام نكرد، جبرئيل گفت : يا رسول الله ! چيست حال امير المومنين كه بر ما بگذشت و سلام نكرد؟ رسول گفت : اى جبرئيل ! چون است كه وى را امير المومنين خواندى ؟ گفت : حق تعالى وى را بدين نام خوانده است در فلان غزا(۱) و مرا گفت كه به نزديك رسول من برو و بگو تا امير المومنين را فرمايد تا در ميان دو صف جولان كند كه فرشتگان مى خواهند جولان او را ببينند. ۱-جنگ . اثبات الهداة ،2/238. برادر رسول خدا خواجه صلى الله عليه و آله و سلم ميان صحابه ، برادرى مى داد و ذكر على عليه السلام نكرد. تا به آخر شاه مردان گفت : يا رسول الله ! من چه كرده ام كه مرا با كسى برادرى ندادى ؟ تعجب فرشتگان شبى رسول صلى الله عليه و آله و سلم چون از نماز خفتن (1) فارغ شد، يكى از صف برخاست و گفت : يا رسول الله ! غريبم و درويش . خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : كيست كه اين درويش را طعامى دهد؟ شاه مردان برخاست و دست درويش گرفت و به خانه برد و فاطمه عليهما السلام را گفت : در كار اين درويش نظرى كن . فاطمه عليهما السلام گفت : اى على ! در خانه اندك طعامى است كه يك كس را كفايت نبود؛ و تو روزه دارى و افطار نكرده اى و حسن و حسين گرسنه اند، اما ايثار كنيم . طعام بياورد و به شاه مردان داد. شاه مردان در پيش درويش بنهاد و با خود گفت : نيكو نبود كه با مهمان طعام نخورم و اگر بخورم وى را كفايت نبود، دست به چراغ دراز كرد - كه اصلاح كنم - و چراغ را فرونشاند و فاطمه عليهما السلام را گفت : چراغ در گير و در گرفتن چراغ درنگ كن تا كه مهمان از طعام فارغ شود؛ و دست به طعام مى برد و دهن مى جنباند و چنان مى نمود كه طعام مى خورد و نمى خورد - تا كه مهمان از طعام فارغ شد. فاطمه عليهما السلام چراغ را درگرفت . اميرالمؤمنين عليه السلام نگاه كرد آن طعام همچنان باقى بود. گفت : اى درويش ! چرا طعام نخوردى ؟ گفت : سير خوردم - اما حق تعالى بر اين طعام بركت كرده است . ديگر روز مرتضى عليه السلام به حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم شد. خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : اى على ! دوش فرشتگان آسمان از آن تعجب كردند كه تو كردى و حق تعالى در حق تو اين آيت فرستاد كه : و يؤ ثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة .(2) ۱- نماز عشا. سفره الهى روزى اميرالمؤمنين عليه السلام به حجره حضرت فاطمه عليهما السلام در آمد. فاطمه عليهما السلام را ديد كه حسن و حسين عليه السلام را مى خوابانيد و ايشان از گرسنگى در خواب نمى شدند. گفت : اى على ! برو طلب طعامى مى كن كه اين كودكان را از گرسنگى در خواب نمى شوند. اميرالمؤمنين عليه السلام به نزديك عبدالرحمن عوف شد و از وى دينارى زر قرض خواست . عبدالرحمن در خانه شد و كيسه اى زر بيرون آورد و گفت : اين صد دينار است ، بستان و هرگز عوض مده . اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : از تو قبول نمى كنم كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه : اليد العليا خير من اليد السفلى . (۱) دست بالا، بهتر از دست زيرين باشد؛ اما يك دينار زر به من قرض به من بده . و اين حديث بشنو كه مهتر عالم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: الصدقه عشره اضعاف و القرض ثمانيه عشر ضعفا .(۲) صدقه يكى را ده عوض باشد و قرض هر يكى را هجده . عبدالرحمن يك دينار زر به قرض به اميرالمؤمنين عليه السلام داد. اميرالمؤمنين عليه السلام بگذشت . مقداد را ديد در كنار چاه نشسته . گفت : اى مقداد! در اين ساعت چرا اينجا نشسته اى ؟ گفت : از براى ضرورتى . گفت : آن چيست ؟ گفت : چهار روز است كه هيچ طعام نيافته ام . گفت : بستان اين دينار را كه تو اولى ترى - كه تو چهار روز است كه طعام نيافته اى و ما سه روز. پس دينار زر به مقداد داد و وقت نماز شام روى به مسجد رسول نهاد و با رسول صلى الله عليه و آله و سلم نماز بگزارد و خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : اى على ! امشب به خانه شما مى آيم ، و مهمان شما مى باشم . اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : عزازه و كرامة ، ۱- كافى ، 4/11. در خبر است از اضرار (كه ) گفت : به نزديك معاويه بودم . مرا گفت : صفت على ، ما را بگوى . گفتم : مرا از اين معاف دارى ؟ گفت : نه . گفتم : به خداى كه بى خوابى اش بسيار بود و خوابش اندك . همه اوقات شب و روز كتاب خداى مى خواندى ، حجابش (۱) نبودى و به خوش عيشى مشغول نشدى . به خداى كه وى را ديدم در ميانه شب كه به محراب ايستاده بود و برخود مى پيچيد چون مار گزيده يتململ تململ السليم و يبكى بكاء الحزين (۲) و مى گفت : اى دنيا خود را بر من عرضه مى دارى يا به من تشوق (۳) مى نمايى ؟ سخت دور افتاده اى ! مرا با تو هيچ رغبت نيست و بر تو هيچ حاجتم نيست ، تو را سه طلاق داده ام كه با توام هيچ رجوع نباشد و مى گفت : آه ! آه ! از درشتى راه و دورى سفر و اندكى زاد. معاويه بگريست و گفت : بس يا ضرار! به خداى سوگند كه چنين بود على بن ابى طالب ، امامت و وصيت و عترت پاك ، وى را بود و بيعت فتح و بيعت رضوان وى را بود. دوست خداى و رسول بود. ۱- دربانان ، پرده داران ؛ جمع حاجب .آورده اند كه چون خواجه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه دوستى كنيد با دوستان خداى و دشمنى كنيد با دشمنان خداى . يكى بر خاست و گفت : يا رسول الله ! دوست خداى كيست ؟ تا با وى دوستى كنيم و دشمن خدا كيست ؟ تا با وى دشمنى كنيم ؟ خواجه صلى الله عليه و آله و سلم اشارت كرد به جانب حضرت مرتضى على عليه السلام و گفت : ولى هذا ولى الله و عدو هذا عدو الله (۱) دوست اين مرد دوست خداست و دشمن او دشمن خداست ؛ و گفت : دوست او را دوست دار؛ اگر چه كشنده پدر و فرزندت بود، و دشمن او را دشمن بدار اگر چه پدر و فرزندات بود. و گفت : حبى و حب على كنز من كنوز العرش و حب على و اولاد زاد العباد الى الجنه و حب فاطمه و امها خديجه براءة من النار .
دوستى من و دوستى على ، گنجى است از گنجهاى عرش و دوستى على و فرزندانش ، زاد بندگان است تا به بهشت و دوستى فاطمه عليهم السلام و مادرش خديجه ، براتى (۲) است از آتش دوزخ .
حق تعالى بهشت و دوزخ را از براى دوستان و دشمنان ايشان آفريده است . آورده اند كه چون خواجه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه دوستى كنيد با دوستان خداى و دشمنى كنيد با دشمنان خداى . يكى بر خاست و گفت : يا رسول الله ! دوست خداى كيست ؟ تا با وى دوستى كنيم و دشمن خدا كيست ؟ تا با وى دشمنى كنيم ؟ خواجه صلى الله عليه و آله و سلم اشارت كرد به جانب حضرت مرتضى على عليه السلام و گفت : ولى هذا ولى الله و عدو هذا عدو الله (۳) دوست اين مرد دوست خداست و دشمن او دشمن خداست ؛ و گفت : دوست او را دوست دار؛ اگر چه كشنده پدر و فرزندت بود، و دشمن او را دشمن بدار اگر چه پدر و فرزندات بود. و گفت : حبى و حب على كنز من كنوز العرش و حب على و اولاد زاد.
۲- سند نجات .
۳- بحار الانوار، 27/ 54.
گفت : تو فاضلترى ، يا نوح ؟ گفت : نوح بر قوم خود دعاى بد كرد و من نكردم ؛ و پسر نوح كافر بود و پسران من سيدان جوانان اهل بهشتند.
گفت : تو فاضلترى ، يا ابراهيم ؟ گفت : ابراهيم گفت : رب ارنى كيف تحيى الموتى (۲) و من گفتم : لو كشف بى الغطاء ما ازددت يقينا .(۳)
گفت : تو فاضلترى ، يا موسى ؟ گفت : حق تعالى وى را به رسالت فرستاد پيش فرعون ، گفت : من مى ترسم كه مرا بكشند - كه من يكى را از ايشان كشته ام . برادرم هارون را با من بفرست . و چون رسول صلى الله عليه و آله و سلم مرا فرمود كه سوره برائت بر اهل مكه خوانم - و من صناديد(۴) قريش را كشته بودم - نترسيدم و برفتم و بر ايشان خواندم و تهديد و عيدشان (۵) كردم .
گفت : تو فاضلترى ، يا عيسى ؟ گفت : مريم در بيت المقدس بود، چون وضع حملش شد، آواز آمد كه برون رو كه اين خانه عبادت است نه خانه ولادت ، و مادر مرا چون وضع حمل شد برون كعبه ، آواز آمد كه به اندرون كعبه آى و من در اندرون كعبه در وجودم آمدم . گفت : راست گفتى يا امير المومنين .
۲- (خدايا! به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى ؟) سوره بقره ، آيه 260
۳- يعنى : (اگر حجابها برايم برداشته شوند يقينم (ذره اى ) افزايش نمى يابد). غرر الحكم ، 5/108.
۴- جمع صنديد، مرد شجاع و دلاور.
۵- وعده بد؛ بيم دادن
پس دگر روز رسول گفت : يا امير المومنين ! چگونه بود كه ديروز بر من و جبرئيل بگذشتى و سلام نكردى ؟ گفت : يا رسول الله ! دحية الكلبى (۲) را ديدم كه با يكديگر در حديث بوديد، نخواستم كه حديث شما بر شما بريده شود. يا رسول الله ! چگونه است كه مرا امير المومنين خواندى ؟ - و پيش از آن رسول وى را امير المومنين نخوانده بود - گفت : جبرئيل مرا خبر داد كه پادشاه عالم تو را امير المومنين نام نهاده است .
گفت : يا رسول الله ! در حال حيات تو من امير المومنين باشم ؟ گفت : آرى ، انت امير من فى السماء و امير من فى الارض و امير من مضى و امير من بقى الى يوم القيامة .(۳) تو امير اهل آسمانى و امير اهل زمينى و امير كسانى كه بگذشته اند و امير آنان كه باقى اند تا روز قيامت .
۲- نام يكى از صحابه است كه جبرئيل به شكل او در آمده بود.
۳-
خواجه گفت : بدان خداى كه مرا به منزلت هارونى از موسى . يعنى : همچنانكه هارون موسى را برادر بود، تو مرا برادرى . هم برادر منى و هم وارث منى و هم خليفه منى بر امت .
پس على عليه السلام را با خود برادرى داد. و اين دليل است بر آنكه هيچكس از صحابه از على عليه السلام فاضلتر نبود؛ كه اگر بودى ؛ آن كس را با خود برادرى دادى .
2- ( و ديگران را بر خود مقدم مى دارند هر چند كه خودشان بسيار نيازمند باشند). سوره حشر، آيه 9.
۲- من لا يحضره الفقيه ، 2/67.
۳- بر ما بسيار بزرگى و كرامت است .
۴- (كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند، (اموالشان ) همانند بذرى است كه هفت خوشه بروياند، كه در هر خوشه ، يكصد دانه باشد). سوره بقره ، آيه 261.
حق با او بود و او با حق (۴)
۲- به خود مى پيچيد، همانند به خود پيچيدن يك مار گزيده و مى گريست همچون گريستن شخص غم ديده ).
۳- اظهار شوق و رغبت .
۴- چنانكه روايت كرده اند كه رسول صلى الله عليه و آله و سلم از وفات خود خبر مى داد معاذ جبل برخاست و گفت : يا رسول الله ! اگر واقعه اى افتد ما دست در دامن كه زنيم ، پى در پى كه نهيم ، نجات از كه طلبيم ؟ خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : (لو سلك الناس واديا و على واديا فاسلكوا وادى على فالحق مع على و على مع الحق ) (بحار الانوار، 38/32) يعنى : اگر جمله مردان ره راهى روند و على بن ابى طالب تنها به راهى رود، شما به راه على رويد كه او با حق است و حق با او است .
پس چون حق در اين جايگاه قرار گرفت هر چه جز از حق باشد، به ناچار ضلالت و گمراهى بود به نص قرآن كه : (فماذا بعد الحق الا الضلال ) (سوره يونس ، آيه 32) (بعد از حق چه چيز جز گمراهى وجود دارد؟)؛ پس اگر نجات و رفع درجات مى طلبى دست در دامن او و دامن معصومان ايشان زن ، تا فرداى قيامت به حكم (المرء مع من احب ) ؛ (آدمى با كسى همراه است كه او را دوست مى دارد). بر فتراك ( ترك بند؛ كنايه از اينكه تو را از پيروان ايشان به حساب آرند) ايشانت بندند، (و حسن اولئك رفيقا) (سوره نساء، آيه 69) (و اينها رفيقهاى نيكو و خوبى هستند).
برچسبها: معجزات امیرالمومنین ,